تبليغاتX
رضا مقصدی
 

اشعار  مقالات  کتاب ها  تصاویر

جدیدترین ها: 

پله برقی

ققنوس در آتش

بيا بيارا سپيده‌ها را

«سیما جان»*   مااینجانخواهیم ماند     رضا مقصدی به محمد عاصمی

قيام ِ قامت ِاين باغ را تماشا کن

"من، گياهی ريشه در خويش ام"، رضا مقصدی 

دیشب تمام چهره ی آیینه، اشک بود

سهراب را صدای صميمانه، سرخ کرد

صدای نا ميرا - به خاطرۀ چاک چاک ِ سعيد سلطانپور

دریا نوید ِ سبز ِ "ندا" را شنیده است

در روزگارِ خار، گلی پروريد و رفت

درسینه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست

به خاطره ی شورانگیز ِ بیژن ترقی

بپوش پیرهن ِ بی قرار ِ آبی را

 

+ بیست و دوم مرداد 1389 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شمس لنگرودی

 

شمس لنگرودی و رضا مقصدی 

 

پله برقی

 

برای شاعرم رضا مقصدی

 

مگریز مداد من از من مگریز

بگذار بنویسم، صله ام را بگیرم

به حرمت شادی است که از اندوه می گویم.

 

 

مگریزید دستهای من

ازمن مگریزید

عمر

پله برقی بی مقصدی بود

که قمریان پربریده فقط

به دیدن مان بال می زدند.

 

 

جوانی مان

اقیانوسی بود

که در تۀ استکانی غرق شد

 

شادی

میوه دزدانه یی

که نچیده فرو ریخت

مگریزید صفحات سفید

ازمن مگریزید!

 

وبه شکل نمکزاری در نیایید

رویاهای مان

عظیم تر از ما بودند

وما قطرات برفی

که در شن رویا فرو غلتیدیم.

 

 

واو زیبا بود

ماچون بوفی از درخشش نیمروز به خرابه پناه برده بودیم

زیبا بود بال های او

وکناره هایش از لیموها و عسل بارور بود

عسل، که از کف شیرینش می چکید

وبهار، مست در کف راهرو ها دراز می کشید

 

زیبا بود زندگی

در چرکین جامه ما

مسکین به نظر می رسید

ما

ملاحان نقشه های پارچه یی بر دیوار

که طعام حباب ها شدیم

خودکار های مان را به هم چسباندیم

وپلی ساختیم

تا از خود بگذریم

 

و آنان بازگشتند

پیچیده در مۀ اشکهای ما

وما که از اتاق های کوچک مان دور می شدیم

در ستایش شان کف زدیم.

 

 

مگریزید کاسه های صدف! مگریزید!

ما به چنین مقصدی که رضا نبودیم.

 

آدرس این شعر در وبلاگ شمس لنگرودی

 

+ بیست و دوم مرداد 1389 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

رضا مقصدی

 

در آستانه ی دهمین سالگرد ِ از دست دادن عزیز  ِ شعر  ِ پارسی ایستاده‌ایم.

این شعر سالها پیش در اسپانیا با یاد ِ این "یار ، این یگانه‌ترین ِ یار" نوشته شده است.

در آنجا دو چیز بیش از هر چیز مرا به جانب ِ خود می‌خواند: "ماه" و "گارسیا لورکا" .

در ساحل، در دیدارهای مهربان با ماه _ پیاپی _ صدای هوشُربای شاملو با کلام  ِ شورانگیز  ِ لورکا در جانم می ریخت و مرا تا دور، تا لحظه‌های پرشور می بُرد.

نخستین سطرهای این شعر در زیر منشور  ِ نور  ِ ماه و در آن ساحل بر کاغذ نشست و سپس در سال 76 در "دفتر هتر" ویژه ی احمد شاملو یه سردبیری مهربانم بیژن اسدی پور در امریکا انتشار یافت.

در این لحظه، با بهره از کلام  ِ فاخر  ِ " سایه" ی عزیزم، به آن "بامداد  ِ " همیشه می‌گویم:

                        یاد ِ دلنشینت ای امید ِ جان

                        هر کجا روم، روانه با من است

 

 

ققنوس در آتش

 

                                                                   به قامت ِ بلند ِحماسه و عشق :

                                                                                احمد شاملو

 

..... پس

واژه را دوباره فرا خواند

تا از فراز  ِعاطفه ی ابر،  بگذرد

وز نور

        وز غرور

جامی به سربلندی ی آواز  ِ عاشقان

                                          بردارد

تا بامداد، بر سر ما خیمه گُسَترد.

 

همواره یک پرنده

بر شانه ی ستبر  ِ بلندش

رو  سوی روشنایی ی یکدست

آواز های تازه، به لب دارد.

 

این کیست؟ از کدام تبار است؟

وقتی که برف را

بر حرف و بر  هِجای جهان

                                 می بیند

ما را به میهمانی ی خورشید می بَرَد.

 

گندم

صدای ماست

شادی

جوانه اش.

آن جا که آسمان ِ زمان، خالی

از بوسه ی برهنه ی باران است

بر ریشه های تشنه ی ما

                              می بارد.

 

 

 

 

 

در کارگاه ِ هستی

− این آفریدگار −

بومی ز خاک دارد

رنگی ز شاعرانگی ی افلاک

مضمونی از مناظر ِ انسان.

 

هر جا که عشق

از آبی ی یگانه اش خالی ست

آوازی از سپیده دمان است.

 

دیری ست " آن کلام مقدس "

با پیکر ِ نشسته به خاکستر

در شعله های آتش

                      می سوزد.

شادا

ققنوس را بشارت ِ او زنده می کند.

 

 

گیتار های تاریک!

گیتار های درد!

" اسپانیا " ترانه ی " لورکا " را

چون باغی از انار به جانش ریخت.

 

فریاد ِ " بامداد "

اما

میانِ زخمِ دل ِ ما

                   ایستاده است.

 

 

 

                                                                اسپانیا ۱۹۹۷

+ چهارم مرداد 1389 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

h

دستت را سبز می خواهم، دلت را نیز.

جانت را آبی می خواهم، عشقت را نیز.

جهانت را سپید می خواهم، آرزویت را نیز.

بهار را بذرافشانِ سرزمین خویش.

دست و دل و جان و جهانت را سلام می گویم

که نوروز را به جشن نشسته یی.

ایرانِ جانت گل افشان باد

 

بگشا! بگشا! دریچه ها را بگشا!

بر خاطره ها دریچه ها را بگشا!

با تو دل من هوای دیگر دارد

شادی مرا دریچه ها بگشا!

·       *  *

 

بگذار بهار از تو آغاز شود

آواز خجسته ی تو، پرواز شود

ای عاطفه ی شکفته، ما را بنواز!

زیباست هرآن چه با تو دمساز شود

·       *  *

 

سودا زده ام، دوباره بشناس مرا

سرشار کن از ترانه ی یاس مرا

هیهات، چه دور ماندم از شور حیات

بازآ وببر به سمت گیلاس مرا

·       * *

 

از پونه، پیام آشنا می آید

عطر علف از عاطفه ها می آید

خیزید و به روی عاشقان، گل ریزید!

ای منتظران! بهار ما می آید

·       *  *

 

در صبحِ شکوفه، در برت می خواهم

شبنم زده و تازه ترت می خواهم

آن دم که به ساحل تو نزدیک ترم

دریا – دریا بیشترت می خواهم

 

+ دوم فروردین 1389 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بيا بيارا سپيده‌ها را

ستاره، امشب مگر چه خوانده ست؟
که خيمه ها بر خيال ِ من زد
سرود ِ سر سبز ِ ارغوانم

کجای جانم پُر از نسيم ست؟
که گوش ِ پرهوش ِ چشمه سارم
زلال ِ زيبای ِآن چمن را
در ازدحام سحر شنيده ست.

دريغ ِ دنباله دار ِدل را
اگر چو زخمی به سينه دارم
نمی توانم در ين بهاری
که سر برآورده از زمستان
شکفتن ِشعر ِشاخه ها را
به هر نفس، در قفس نخوانم.

من از شمار ِشکوفه هايم
من از تبار ِترنّم گلُ
بيا بيارا سپيده ها را
که جان ِما را جوانه، سبز ست.

غمت مباد ای گلوی مستان!
به سربلندی ِاين گلستان
ببين تپشهای دلنشينم
که تا چنينم ترانه، سبز ست.

ستاره، امشب ترا صدا زد
ترا که از جنس ِ آبهايی
بيا بيفشان دوباره ما را
که در صدايت زمانه، سبز ست.

 

 

+ چهارم اسفند 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
«سیما جان»*

مااینجانخواهیم ماند           رضا مقصدی به محمد عاصمی

 

ازنخستین نامه ای که برایت خط کردم تا این نامه، سال های زیادی می گذرد. سال هایی که از زخم وُ زنجیر، از فراز وُ فرود ِ عاطفه های سربلند، از پیروزی های نه چندان دلخواه، از شکست های استخوان سوز ِ جانکاه، از غم ِ غریب ِ غربت گذر کرده اند.

امروز که به حیرت، به سال های رفته، در می نگرم از آن نامه ی نخست تا این نامه، و از نحستین شعری که از من در "کاوه" چاپ کرده ای، چهل سال می گذرد. یادت می آید؟ گمان نمی کنم.

رضا مقصدی و محمد عاصمی Reza Maghsadi & Mohammad Asemi

خوب یادم نیست نخستین بار کِی و در کجا با نامت آشنا شده ام. اما این را می دانم که آشنایی با نامت، همزمان با زبانه گرفتن ِ آتش ِ عاطفه های انسانی در من بوده است. آتشی که از دیروز -دیروز ِ دور دست- تا هنوز در من، دامن گستر است.

یادم هست در آن سال ها به جستجوی نام وُ نشانه ات و نام هایی از این دست، نشریات ِ پیش از مرداد 32 را با شوقی سرشار ورق می زدم تا مگر رد ِ پایی از تو و کسانی چون تو را در آن ها بیابم. شاید نسیم طراوتی تازه، به جوانه های جانم بنشیند و پائیز وُ بی برگی از میان برخیزد.

این بود وُ بود تا «سیماجان» ترا یافتم. کتابی کوچک با عاطفه های بزرگ که همواره همراهم بود و وقت وُ بی وقت، در خانه وُ مدرسه، در کوچه وُ بازار، در محفل های دوستانه گشوده می شد. و با هم، دستا دست از کوچه باغ های عاطفه های پُرشور، از نور، ازغرور عبور می کردیم و من از زبان آن  تازه- تازه، سوز ِ شعله های پنهان ِ جان را می شناختم وُ آرام- آرام پا به گستره ی این دنیای شگفت می گذاشتم.

هر چند دوران جوانی، زمان ِ شادی وُ سر مستی ست اما من این دوره را به شادمانی وُ سر مستی، سپری نکرده ام. شاید بی آنکه خود بدانم وارث ِ آرزوهای به بار ننشسته، غرورهای شکسته و عاطفه های آتش گرفته بوده ام. وگرنه دلیلی نداشت در جوانسالی که هر چه رنگی از شوخی وشنگی دارد "سیماجان"ات آنگونه مرا به دلخستگی وُ شیدایی، به دنبال داشته باشد و آنجا که از انسان های دلخواه، از آه، از تب وُ تاب های شورانگیز سخن می گفت آتش به جان ِ جوان ِ من در افکنَدَ.

خوب یادم نیست «سیماجان»ات تا کِی با من بود و در چه هنگام، سیمای صمیمانه اش در گرد وُ غبار ِ سالهای حادثه، پنهان گشت.

اما به یاد می آورم وقتی که خشم ِ خروشان ِ جوانانه در زبان وُ زندگی ِ ما راه یافت و فریاد های سیلواره ی ما «دیوار یا سیم ِ خاردار» نمی دانست و هر چه را از زشت وُ زیبا -هرچند صادقانه اما گیج وُ گنُگ- می سوخت وُ خاکستر می کرد، یکچند چهره ی «انعطاف»پذیر ِ آن نیز از چشم های ما پنهان ماند.

اما من -و به یقین کسانی دیگر- هرگاه در فاصله ی دو خشمفریاد ِ حادثه بار، کمر راست می کردیم، چهره ی پُر عاطفه ی «سیما »یت از میان ِ آن همه هیاهوی تاریک، به روشنی بر ما می تابید و از دوردست، دستی به دوستی، به جانب ِ ما تکان می داد.

اگر بگویم: «سیماجان» برای من، برای نسل من –که دل به آرزوهای آبی بسته بود- به لحاظ ِ حضور ِپرشور ِ عاطفه های ناب در آن،  آن زمان نقطه ی عطفی بود، باور کن!

 «سیماجان! آرزوهای بشری نباید محدود باشند وگرنه خواهند پوسید وُ خاکستر خواهند شد. جلوی سیل را نمی توان گرفت. صدای توفان را نمی توان پوشاند و بر عشق های بزرگ و پاک نمی توان سدی بست ولو اینکه این سد از خون وُ آتش باشد. آرزوها از خاکستر شان نیز به وجود خواهند آمد». آرزو های تو به ققنوس ِ افسانه ای شباهت می بردند که از درون ِ خاکسترشان دو باره و هزار باره سر بر می آوردند وُ بال می گشودند. برای دلی که حضور ِ خورشیدی درخشان را به انتظار نشسته بود انگار هیچ چیزی مطمئن تر از آرزوها ی پاک و تابناک نبود. می دانستم آرزوهایی از این دست، تکیه گاهی استوار وُ زیباست و هر چیز زیبا شایسته ی دلباختن است.

به گفته ی همولایتی ِ ارجمندت« نیما »:

 

آنکه نشناخته زیبایی را  

نیست زیبایی، در هیچ کجاش

 

با چنین معیاری از زیستن بود که آرزو مندانه پای در راهی گذاشتم که زندگی را نه تنها برای خویش بلکه برای جامعه ی بشری زیبا می خواستم و می خواهم و با همه ی آواری که بر جان و جهانم ریخته شد هنوز نیز براین باورم: داشتن آرزوهایی از این دست، به زندگی معنا می بخشد و هستی را از مفاهیم انسانی، سر شار خواهد کرد و گرنه به گفته ی سعدی:

 

« چه میان ِ نقش ِ دیوار وُ میان ِ آدمیت»

 

درآن سالها در هوای خاکستری لاهیجان و لنگرود هر صفحه ای از «سیماجان»- روشن و تابناک- با جانم ورق می خورد. چندان که زمزمه های زلال آن، جان ِ جوانم را با عطر ِ عاطفه های انسانی پیوندی پایدار می زد و چونان جوشنی اطمینان آفرین مرا از میدان ِ کارزار های غمگین ِ زمانه، گذر می داد و تب و تاب های درونت را به تب و تاب های درونم می پیوست.

«تب کرده ام. گرمای سوزنده ای از درونم شعله می کشد.  غیر از تب، آتش ِ دیگری نیز در جویبار ِ کبود شریان هایم می لغزد. این آتشی است که اسم آن را غم گذاشته ام. این غم سالهاست که درونم را می کاود و به هستی ِ پُر ما جرایم چنگ می اندازد و پیکرم را در دست استخوانی اش می فشارد. این تب سالهاست که مرا می گدازد.

تب عشق، به هر چه زیباست، به هر چه خوب و به هر چه پاک است. تو خوب می دانی« سیماجان » که یک دریا اشک و رنجم. دریایی که طغیان خواهد کرد...».

ومن که تنها چند صدا با بندر« چمخاله » و موج های سر بلندش فاصله داشتم، معنای ِ مُستعار ِ طغیان ِ آن دریای درون را در می یافتم و خود را -درخیال- به دریای طغیانی ات می انداختم وبه زمزمه با خود می خواندم:

 

موجیم که آسودگی ِ ما عدم ماست

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم

 

ترا به تنهایی، نماد ِ ابر ِ دنباله دار ِ یک نسل می شناختم با همه ی سرشت وُ سرنوشت ِ بارانی اش.

هر چند همچون مظاهر ِ زنده ی زندگی، زمینی بودی اما انگار آسمان، بار ِ امانتی را بردوش ِ استوارت گذاشته بود تا جایی که در این میان، ترا از برداشتن بار دیگران نیز اِبایی نبود. به یقین، معنای مهربان ِ شعر« نیما » بر تو می تابید:

 

«ماهمه، بار به دوشان ِ همیم »

 

« سیماجان! نه آتشم، ونه اشکم. سیاهی ِ اندوهم که بسان ِ ابری تیره می بارم و آنسان که دیده ای زیر رگبار هایم سرخی ِ گل های عشق را می پرورانم... تو خوب می دانی که من هرگز جز با خنده های اشک نخندیده ام  ولی همیشه لبخندی بوده ام که با فروتنی بسیار لبها را بوسیده ام. دلم می خواست یک نت ِ موسیقی باشم و در هر قلبی آشیان کنم و بدانم که چگونه باید بلرزانم».

«همه ی لرزش دست و دلم» درآن سال ها از آمیختن آئینه وارم با معنای مهربان ِ مفاهیمی از این دست بود و بی شک آن نت ِ موسیقی ِ دلخواهت بر جان های شیفته ی آن روزگار هنوز نیز به یادگار مانده است.

اندوه ِ سیاه ِ تنهایی های تو دست از سرم برنمی داشت و مرا همسایه ی دیوار به دیوار ِ تنهایی های دامنه دار  تو می کرد و بر سئوال های سردم پاسخ های سردتر می گذاشت و نمی دانستم درد ِ تنهایی های تو از چیست؟ یا از کیست؟ اما زمانی که خود به چنین اندوه ِ سیاهی دچار آمدم دانستم در تنهایی های تو، رازی نا گفته خفته بود که رندانه نخواستی پرده از سیمایش در افکنی و شاید در خلوت خاموش ِ خویش بار ها گفته باشی:

 

« که من آن راز، توان دیدن وُ گفتن نتوان»

 

" سیماجان ! حق با توست من همیشه تنهایم. اما تنهایی های من تنها نیستند. دردنیای تنهایی خود شور و غوغایی دارم. این سکوت و خاموشی، توفان می زاید. در ابرهای سیاه، رعد می غرٌد و برق می خندد. من هم مدت ها ابر آلودم. آسمان اندیشه ام گرفته و درهم است. اما تو خوب می دانی که این آسمان خواهد بارید و پس از باریدن، گل های سرخ عشق و امید را خواهد رویاند. آسمان اندیشه ام خلق می کند و می آفریند. ابر است و می بارد. « سیماجان »! بخند! بخندیم!

زیرا شب ِ تاریک را باید درخشان ساخت و تنهایی را به غوغایی شور انگیز بدل کرد».

آیا یکی از جلوه های آن غوغای شور انگیز، اجرای "دکلمه"ی شعر پر ماجرایت: «اشک هنرپیشه» با صدای هوش رُبای ِ شاهین سرکیسیان نبود که نسل ما را به نوعی مُبتلای خویش کرده بود؟

شعری که شهر به شهر دست به دست و سینه به سینه ورق می خورد و ساعات ِ انشاء  مدرسه ها را از عطر ِ عاطفه های سر بلند خویش می آکند؟

تا جایی که هنوز وقتی گوش به دیوار ِ زمان می خوابانم صدای فریبای "فریده" از لاهیجان وصدای صمیمی ِ"سیما " از لنگرود به گوش می رسد:

 

"ِگریم تمام شده بود

هنرپیشه، آماده ی رفتن به صحنه بود

خبر مرگ ِ کودکش را شنید..."

 

آری، این نامه ها که "مظهر دردهای عمیق و سوزان" یک نسل است به نسلی دیگر انتقال یافته بود.

نسلی که دست افشان وُ پای کوبان می رفت تا کام یابی ها وُ نا کامی ها، یأس ها و امیدهای تازه ای را خود به تجربه بنشیند. نسلی که باران و عشق را دوست می داشت و از بی باری وُ بی برگی، بیزار بود و دریگانگی های شور انگیز «به یکی آری» می مُرد «نه به زخم ِ صد خنجر»

و«طلسم ِ دروازه اش  کلام ِ کوچک دوستی بود».

سطرهای درخشان ِ « سیما جان » را معمولاً به خاطر داشتم و گهگاه اینجا و آنجا از سر ِ نیاز- به رمز و راز- برزبانم جاری می شد. اما نمی دانم چرا این سطر که آغاز گر ِ یکی از نامه هایت بود بیش از همه ترجیع بند ِ گفتاریم شده بود.:«آنها که گریختند ناچار روزی باز خواهند گشت».

باید اقرار کنم در آن زمان به مفهوم ِ درد ناک ِ «گریختن» توجهی عمیق نداشتم. یعنی نمی دانستم در این کلام، تا چه مایه، معنا منزل کرده است. تنها اندوه ِ شاعرانه ای که در این سطر ِ غمگنانه، خانه کرده بود، خیمه در احساسم می زد.

هر چند بعد ها در "گریختن"، رنج ِ دل کندن های ناخواسته از یار ودیار را به درستی دریافتم اما بی توجه به بازی ِ چرخ وشوخی ِ تلخ سر نوشت هرگز گمان نمی کردم یک روز نسل من- این وارثان ِ سالهای سوخته – با حنجره ای تلخ تر از نسل پیش با خود به زمزمه بنشیند:

«آنها که گریختند نا چار روزی باز خواهند گشت»

 

--------------------------------------------------------

* «سیما جان» نام مجموعه نامه های محمد عاصمی است که پنجاه سال پیش نخست در مجله "امیدایران" نشریافت و پس از آن به کوشش زنده یاد محمود تفضلی به صورت کتاب جیبی منتشر شد.

 

کلن 02 فوریه 2009

 

+ بیست و سوم آذر 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin